![]() |
![]() |
|
| وبلاگ شخصي شيوا پورمحمديان |
|
گفتم سلام ...چند تا سوال ازت پرسیدم خیلی ساده جواب دادی ...گفتم خدا حافظ گفتی خدا حافظ ولی هیچ وقت نشد بیای بگی سلام شاید فکر کردی اگه این کارو بکنی پرو میشم ...هیچ وقت نشد یک سوال ازم بپرسی شاید فکر کردی اگه این کارو بکنی فکر می کنم به کمکم نیاز داری هیچ وقت نشد تو اول بگی خداحافظ شاید می خواستی ببینی چه وقت از رو می رم ... همیشه منظور سوءال هام رو می فهمیدی ولی طوری جواب می دادی که من به جواب نرسم ...درسته باشه قبول گرچه خیلی از دستم عصبانی بودی و هستی ولی می خوام دیکه نباشی... یه بار یه تیکه از قلبم رو کندم و بهت دادم قبولش نکردی و انداختیش رو زمین هنوز رو زمینه دیگه کثیف شده ... ولی اگه این بار تو اومدی گفتی سلام به قلبم نگاه می کنم ...اگه یه سوءال ازم پرسیدی... اون تیکه باقیمانده هم می کنم و اگه تو اول گفتی خداحافظ اون تیکه رو هم بهت میدم تا یادگاری پیشت باشه ... دیگه نمی ترسم ...اره... هرجور می خوای فکر کن ولی تقصیر خودته شاید اگه منطقی عمل می کردی الان احساس تنهایی نمی کردم وتو هم کار خودت رو انجام میدادی به خدا قلب شکستن هنر نیست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 9:21 قبل از ظهر توسط شيوا پورمحمديان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به وبلاگ من عزيزم خوش امديد
|
| نوشته های پیشین |
|
88/01/01 - 88/01/31 |
| آرشیو موضوعی |
|
دوستی دوستی دوستی |
| پیوندها |
|
دنياي سواد اموزي |
|
RSS
|